تبلیغات
افسوس.....مردی و مردانگی هم افسانه شد - مطالب اردیبهشت 1394

داداشم منو دید تو

 خیابون.. با یه نگاه تند بهم فهموند برو خونه تا بیام..

خیلی ترسیده بودم..  الان میاد حسابی منو تنبیه میکنه..

 

نزدیک غروب رسید.. وضو گرفت دو رکعت نماز خوند

بعد از نماز گفت بیا اینجا

خیلی ترسیده بودم

 

گفت آبجی بشین

 

نشستم

بی مقدمه شروع کرد یه روضه از خانوم حضرت زهرا خوند حسابی گریه کرد منم گریه ام گرفت

بعد گفت آبجی میدونی بی بی چرا روشو از مولا میپوشوند

از شرم اینکه علی یدفعه دق نکنه

آخه غیرت الله

 

میدونی بی بی حتی پشت در هم نزاشت چادر از سرش بیفته!

 

میدونی چرا امام حسن زود پیر شد

بخاطر اینکه تو کوچه بود و نتونست کاری برا ناموسش کنه

 

آبجی حالا اگه میخوای منو دق مرگ نکنی

تو خیابون که راه میری مواظب روسری و چادرت باش

یدفعه ناخداگاه نره عقب و یه تار موت بیفته بیرون

من نمیتونم فردای قیامت جواب خانوم حضرت زهرا رو بدم




تاریخ : چهارشنبه 2 اردیبهشت 1394 | 03:22 ب.ظ | نویسنده : علیرضا | نظرات

 

مامور سرشماری:

سلام مادرجان

میشه لطفا بیای دم در؟

 

سلام پسرم...

بفرما؟

از سرشماری مزاحمت میشم.

مادر تو این خونه چند نفرید؟

اگه میشه برو شناسنامه‌هاتونو بیار که بنویسمشون...

 

مادر آهسته و آروم لایِ در رو بیشتر باز کرد...

سر و ته کوچه رو یه نگاهی انداخت...

چشماش پراشک شد و گفت:

پسرم، قربونت برم، میشه مارو فردا بنویسی...!!!؟؟؟

 

مأمور سرشماری، پوزخندی زد و گفت:

مادر چرا فردا؟

مگه فردا میخواید بیشتر بشید؟

برو لطفاً شناسنامت‌ رو بیار وقت ندارم.

 

آخه...!!!

پسرم 31 سالِ پیش رفته جبهه...

هنوز برنگشته...

شاید فردا برگرده...!!!

بشیم دو نفر...!!!

میشه فردا بیای؟؟؟

توروخدا...!!!

 

 

مأمور سرشماری سرش‌رو انداخت پایین و رفت...

 

 

مغازه دار میگفت:

الان 29 ساله هر وقت از خونه میره بیرون،

کلیدِ خونش‌رو میده به من و میگه:

آقا مرتضی...!!!

اگه پسرم اومد، کلیدرو بده بهش بره تو...

چایی هم سرِ سماور حاضره...

آخه خستس باید استراحت کنه...

 

شهدا شرمنده ایم.....

 

شادی روح همه اونایی که از جان خودشون گذشتند و رفتند تا ما باشیم...

صلوات



تاریخ : چهارشنبه 2 اردیبهشت 1394 | 03:12 ب.ظ | نویسنده : علیرضا | نظرات


دختره متولد1375توپست گذاشته:آخه من نمیدونم این دهه شصتی هاچی دارن که هی میگن دهه 60 دهه 60،

مگه بچهای دهه 60کی بودن؟

درجواب بایدبگم...دخترخانومی که هنوز18سالت نشده وهمه افتخارت چسبه رو دماغه ..........کوچولو،

ازپسرای دهه60که هیچی نمیگم که خیییییییلی سالارن ولی دختراش...دختراش دخترایی بودن که مثل شمااز14سالگی زیرابرو برنمیداشتن و 7قلم آرایش نمیکردن وهمه فکروذکرشون عمل دماغشون بعدازدیپلم گرفتنن نبود،

دخترایی بودن که فقط بایه پسررفاقت میکردن نه 10تاپسر ، وتاموقع ازدواجشون به همون پسروفاداربودن،

دخترایی بودن که تاریخ تولدشون مثل شما متغیروچرخشی نبود،

دخترایی بودن که ازدوست پسرشون شارژنمیخواستن،

دخترایی بودن که مرام ومعرفت داشتن،دخترایی بودن که ملاک انتخابشون پول وماشین نبود،

دخترای دهه60دخترایی بودن که بدون لاک،بدون ساپورت،بدون لباس تنگ وکوتاه پوشیدن،بدون ابروشیطونی کردن و7قلم آرایش کردن،بدون مورنگ کردن ودماغ عمل کردن،بدون آتلیه رفتن وعکسای جورواجورانداختن دوووووووست داشتنی بودن...

آره عزیزم دخترای دهه60فتوشاپ نبودن...........



تاریخ : چهارشنبه 2 اردیبهشت 1394 | 02:50 ب.ظ | نویسنده : علیرضا | نظرات



روزی از کوچه پس کوچه های پایین شهر میگذشتم،چشمم به مردی با لباس و کفشهای گرانقیمت افتاد که به دیواری خیره شده بود و میگریست.نزدیکش شدم و به نقطه ای که خیره شده بود با دقت نگاه کردم نوشته شده بود "این هم میگذرد"

.علت را پرسیدم، گفت این دست خط من است.چند سال پیش در این نقطه هیزم میفروختم حال صاحب چندین کارخانه ام.پرسیدم چرا بعد چند سال برگشتی؟گفت آمدم تا بازبنویسم این هم میگذرد.

دردهایت را دورت نچین که دیوارشوند،

زیرپایت بچین که پله شوند

هیچوقت نگران فردایت نباش،

خدای دیروز و امروزت،فرداهم هست

ما اولین دفعه است که تجربه بندگی داریم ولى اوقرنهاست که خداست

دلتان پر از عشق وامید.

به سلامتیه "خدا "

که هر موقع دلم واسش تنگ شه !!!

خودشو نمی گیره !!!

قهر نمی کنه !!!

به حرفام گوش می ده !!!

اذیتم نمی کنه !!!

بهونه نمی گیره !!!

از همه مهم تر اینه که ترس از دست دادنش رو ندارم !!!

تاریخ : چهارشنبه 2 اردیبهشت 1394 | 02:37 ب.ظ | نویسنده : علیرضا | نظرات

 از یه عرب میپرسن افتخارت چیه میگه ما تو بیابونا اون زمان سوسمار میخوردیم و دخترامون و زنده به گور میکردیم

از ایرانی پرسیدن تو به چیت افتخارمیکنی گفت

1.به نژاد و اصلیم,,,

2.به کوروش کبیر,,,

3.به داریوش,,,

4.به تخت جمشید پاسارگاد نقشه رستم,,,

5.به حافظ و سعدی,مولانا,خیام,فردوسی,,, 

6.به خلیج تا ابد پارس,,,

7.به غیرت و شهامتم,,,          

زنده باد ایران و ایرانی,,,

 ﺁﯾﺎ ﻣﯿﺪﺍﻧﯿﺪ ﻗﺮﺍﺭﺩﺍﺩ ﺗﺮﮐﻤﻨﭽﺎﯼ ﯾﮏ ﻗﺮﺍﺭﺩﺍﺩ ﺻﺪ ﺳﺎﻟﻪ ﺍﺳﺖ ؟ﻭ ﻫﻢ ﺍﮐﻨﻮﻥ ﺑﻪ ﭘﺎﯾﺎﻥ ﺭﺳﯿﺪﻩ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺑﺎﯾﺪ ﺍﯾﺮﻭﺍﻥ ﻭ ﻧﺨﺠﻮﺍﻥ ﺑﻪ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺑﺎﺯ ﮔﺮﺩﺍﻧﺪﻩ ﺷﻮﺩ؟؟؟؟؟

 ﺁﯾﺎ ﻣﯿﺪﺍﻧﯿﺪ ﺍﺭﻣﻨﺴﺘﺎﻥ ﻫﻢ ﺍﮐﻨﻮﻥ ﺑﺎﯾﺪ ﺟﺰﻭﻩ ﻣﺮﺯ ﻫﺎﯼ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺑﺎﺷﺪ؟؟؟؟؟         

 ﺁﯾﺎ ﻣﯿﺪﺍﻧﯿﺪ ﻫﻔﺪﻩ ﺷﻬﺮ ﻗﻔﻘﺎﺯ ﺑﺎﯾﺪ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺑﻪ ﺧﺎﮎ ﻫﺎﯼ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺑﺎﺯ ﮔﺮﺩﺩ؟؟؟؟؟





تاریخ : چهارشنبه 2 اردیبهشت 1394 | 02:22 ب.ظ | نویسنده : علیرضا | نظرات


دختر بودن خوبه ، ایرانی بودن خوبه ، امـــا...

دختر ایرانی بودن خوب نیست.

وقتی یه دختر ایرانی هستی باید حواست رو جمع کنی تا یه وقت چینیت نشکنه....

چون آقای دوست پسر وقتی باهات دوست ِ ، بهت میگه .... لازمه ی رابطه است، اما وقتی میخواد ازدواج کنه میگه آدم باید تو رابطش خود دار باشه، نباید.... رو تجربه کرده باشی.من باید اولین نفر باشم...

میدونی ، وقتی یه دختر ایرانی هستی باید حواست رو جمع کنی که یه وقت بابات نفهمه عاشق شدی....

اما عاشق شدن داداشت افتخاره...!

وقتی یه دختر ایرانی هستی نباید...شاد باشی

چون اون وقت جلف میشی و مامانت ، چپ چپ نگات میکنه.

وقتی یه دختر ایرانی هستی باید تمام گذشتت رو پنهان کنی ، چوت آقایون رگ غرتشون میزنه بالا...

داداشت میتونه خیلی راحت ساعت 10 شب تازه از خونه بره بیرون اما تو نـــه...

باید بری لالا.. آخه دختری باید همش فکر کنی پسرا فقط پسرن ، به آدم بودنش چیکار داری ...؟ !!

اینا که گفتم فقط یه ذرش بود....

دختر ایرانی بودن خیلی سخته.

تو دنیای نامرد و نامردی << زن >> بودن هم

افــــتـــخـــاره هــــا...!





تاریخ : چهارشنبه 2 اردیبهشت 1394 | 02:10 ب.ظ | نویسنده : علیرضا | نظرات


نمازهایم اگر "نماز" بود که موقع سفر، ذوق نمی کردم از شکسته شدنش!

 

نمازهایم اگر نماز بود که رکعت آخرش این قدر کیف نداشت!

 

اگر  نمازهایم نماز بود،

 که اول وقت نمی خواندمش، برای این که، خود را "خلاص" کرده باشم...

 

اگر نمازهایم نماز بود

که  تبدیل نمی شد به نمایش پانتومیم برای نشان دادن آدرس  شارژر گوشی...

 

اگر نمازم نماز بود،

که تبدیل نمی شد به یک فرصت طلایی برای خلق ایده های بکر!! تبدیل نمی شد به مناسب ترین زمان تحلیل رفتار فلان همکار! تبدیل نمی شد به ماشین حساب!!

 

نه.

نمازهایم"نماز" نیست.

 

اگر نماز بود، یک "کارواش قوی" می شد و با فشار می شست از دلم همه ی سیاهی ها را، لکه ها را، پلشتی ها را.

 

اگر نماز بود، می شد "کیمیا" و مس وجودم را تبدیل می کرد به طلا...

 

اگر نمازم نماز بود،

می شد پل، می شد پناهگاه، می شد دارو، می شد مرهم، می شد درمان،می شد شاه کلید، می شد میعادگاه، می شد دانشگاه....

 

 

خدایا! این روزها که درهای آسمانت را سخاودتمندانه باز کرده ای،

من از تو فقط یک چیز می خواهم.

 

بر من منت بگذار و کاری کن نمازهایم، "نماز" شود....فقط همین.

ممنونم خدا...





تاریخ : چهارشنبه 2 اردیبهشت 1394 | 01:58 ب.ظ | نویسنده : علیرضا | نظرات

خانما حتما بخونن !

گاهی هم اینجوری فکر کنید بد نیست

اﻭ " ﻣــﺮﺩ " ﺍﺳﺖ
ﺩستهایش ﺍﺯ ﺗﻮ زبرتر ﻭ ﭘﻬﻦ ﺗﺮ ﺍﺳﺖ...
ﺻﻮﺭﺗﺶ ﺗﻪ ﺭﯾﺸﻰ ﺩﺍﺭﺩ...
ﺟـﺎﻯﹺ ﮔﺮﯾــﻪ ﮐﺮﺩﻥ، ﻣﻮﻫﺎﯾﺶ ﺳﻔﯿﺪ میشود...
ﺍﻭ ﺑﺎ ﻫﻤــﺎﻥ ﺩستهای ﺯﺑﺮﺵ ﺗﻮ ﺭﺍ ﻧﻮﺍﺯﺵ ﻣﯿﮑﻨﺪ...
و ﺑﺎ ﻫﻤﺎﻥ ﺻﻮﺭﺕ ﻧﺎﺻﺎﻑ ﻭ ﻧﺎﻣﻼﯾﻢ ﺗﻮ ﺭﺍ می بوسد ﻭ ﺗﻮ ﺁﺭﺍﻡ ﻣﯿﺸﻮﻯ...
به او سخت نگیر..!
او را خراب نکن..!
ﺍﻭ ﺭﺍ "ﻧﺎﻣــــﺮﺩ" ﻧﺨﻮﺍﻥ..!
ﺁﻧﻘﺪﺭ او را با ﭘﻮﻝ ﻭ ﺛــﺮﻭﺗﺶ اندازه نزن..!
ﻓﻘﻂ ﺑﻪ ﺍﻭ ﻧــــﺦ ﺑﺪﻩ ﺗﺎ ﺯﻣﯿﻦ ﻭ ﺯﻣﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯾﺖ ﺑﺪﻭﺯﺩ...
ﻓﻘــــﻂ ﺑﺎ ﺍﻭ ﺭﻭﺭﺍﺳﺖ ﺑﺎﺵ ﺗﺎ ﺩﻧﯿﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﭘﺎﯾﺖ ﺑﺮﯾﺰﺩ...
آن مردی که صحبتش را میکنم، خیلی تنهاتر از زن است..!
ﻻﮎ ﺑﻪ ﻧﺎخنهایش ﻧﻤﯿﺰند ﮐﻪ ﻫﺮ ﻭﻗﺖ ﺩﻟﺶ یک ﺟﻮﺭﯼ ﺷﺪ، ﺩست هایش را ﺑﺎﺯ کند، ﻧﺎخنهایش را ﻧﮕﺎﻩ کند ﻭ ﺗﻪ ﺩﻟﺶ ﺍﺯ ﺧﻮﺩﺵ ﺧﻮﺷﺶ ﺑﯿﺎید..!
ﻣﺮﺩ، ﻣﻮﻫﺎﺵ ﺑﻠﻨﺪ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﺗﻮﯼ ﺑﯽ ﮐﹷـﺴﯽ هایش ﮐﻮﺗﺎﻫﺶ کند ﻭ ﺍینطوری با همه ی دنیا لج کند..!
ﻣﺮﺩ نمیتواند ﻭﻗﺘﯽ ﺩﻟﺶ ﮔﺮﻓﺖ، به دوستش زنگ بزند، یک دل سیر گریه کند و سبک شود..!
ﻣﺮد، ﺩﺭﺩﻫﺎیش را ﺍﺷﮏ نمی کند، فرو می ریزد در قلبی که به وسعت دریاست...
یک ﻭقت هایی،
یک ﺟﺎﻫﺎﯾﯽ،
ﺑﺎﯾﺪ ﮔﻔﺖ:
"میم" مثل " مرد


تاریخ : چهارشنبه 2 اردیبهشت 1394 | 01:56 ب.ظ | نویسنده : علیرضا | نظرات

شیر صحرا لقب که بود؟

 

 

فرمانده ای که صدام شخصا برای سرش جایزه تعیین کرد.فارغ التحصیل اولین دوره رنجری درایران بود. دوره سخت چتربازی وتکاوری را در کشور اسکاتلند گذراند. دراسکاتلند در مسابقه نظامی بین تکاوران ارتشهای جهان اول شد وقدرت خود وایران رابه رخ کشورهای صاحب نام کشاند. وی اولین کسی بود که دردفاع مقدس نیروهای  عراقی را به اسارت گرفت  او طی نامه ای به صدام حسین او رابه نبرد در دشت عباس فراخواند صدام یک لشکر به فرماندهی ژنرال عبدالحمیدِ معروف، به دشت عباس فرستاد عبدالحمید کسی بود که در اسکاتلند از این ایرانی شکست خورده و هفتم شده بود.پس ازنبردی نابرابر و طولانی عراقیها شکست خورده و او شخصا ژنرال عبدالحمید را به اسارت میگیرد.

بخاطر رشادتش درجنگ به او لقب  "شیرصحرا " دادند.

وی در عملیات قادر درمنطقه سرسول براثر اصابت ترکش توپ به شهادت رسید . زمان شهادتش رادیو عراق باشادی مارش پیروزی پخش کرد.

اینهاگوشه کوچکی از رشادت بزرگ مردی بودکه اکثریت ایرانیان او را نمی شناسند. او سرلشکر شهید "حسن آبشناسان " بود فرمانده شجاع نیروهای ویژه ایران...


" روحت شاد شهید حاج حسن آبشناسان



تاریخ : چهارشنبه 2 اردیبهشت 1394 | 01:52 ب.ظ | نویسنده : علیرضا | نظرات


 یک پسری پولدار تهرانی با یک دختری خوشکل وساده و فقیر دوست میشه. پسر یک خونه ویلایی در شمال دارد که بیشتر وقتا تو خونه خودش لب ساحل زندگی می کند و به این دختر فقیر محبت میکنه تا اینکه دختره بهش دل میبنده و حاضر می شد هر کاری بخاطر پسره بکنه این پسره بعد مدتی دختره رو دعوت می کنه خونه خودش لب ساحل و به دختره تجاوز میکنه.

دختره بعد ا یک ماه مریض می شه و میره دکتر و جواب آزمایشش مثبته.

به پسره زنگ میزنه و میگه من حامله شدم.خواهش می کنم بیا خواستگاریم من کسی رو تو این دنیا ندارم فقط خدا و این پدرپیرم .

خواهش می کنم زود بیا خواستگاریم پسره می گه باشه ولی بعداز چند روز دختره هرچیربهش زنگ میزنه جواب نمیده.چند بار هم اس ام اس بهش می ده باز هم جواب نمی ده، اخرین اس ام اس برای پسره نوشت" من دارم می رم خونه ی پدرت که به مادرت همه چیزو بگم چند لحظه بعد پسر به دختره زنگ زد و به دختره گفت نه نمی خواد بری عزیزم من خواستم سوپرایزت کنم من به پدرومادرم گفتم و اوانا هم قبول کردن تو فردا بیا خونم که لب ساحله ومنم پدرو مادرمو می یارم که اونجا ببیننت دختره خوشحال شد و گفت باشه؛

پسرک به پدر و مادرش چیزی نگفته و به شیش تا از دوست پسراش زنگ زد و بهشون گفت فردا یک دختری می یاد خونم و شما اونجا باشیدو باش حال کنید تا اینکه بچش سقط بشه و از شرش راحت بشم گفتن باشه

روز بعد پسرها رفتن خونه پسره منتظره دختره بودن. دختره می خواست بره ولی پدرش خیلی مریض بود.نمیدونست چیکار کنه.اگه نره می ترسه پدرش از مریضی خدای نکرده بمیره و اگر هم نره پدرومادرپسره ناراحت بشن خیلی حیرون بود ولی ی فکری به سرش زد.

زنگ زد خونشون؛خواهرش جواب داد.بهش گفت: من همون دختریم که پدرو مادرت قرار بود برن خونه ساحلی داداشت منو ببینن بیان خواستگاریم. ولی ناگهان پدرم مریض شد و نمی تونم برم خواهر پسره تعجب کرد و گفت باشه ،

اتفاقا همون  روز پدرو مادرش خونه نبودن خواهرش فکر کرد رفتن خونه  برادرش. خواهر پسره بدون اینکه بهشون زنگ بزنه خودش رفت خونه برادرش همین که در زد دوستای برادرش می برنش داخل وبهش تجاوز میکنن.دختره به حده مرگ می رسه بعد پسره می یاد که ببینه دوستاش با دوست دخترش چه کردن همین که میره داخل می بینه خواهرش روی تختخواب خوابیده

و دورتا دورش خون. بزور نفس می کشه پسره دیونه شد نمی دونست چه کنه رفت تو ماشینش

تاریخ : چهارشنبه 2 اردیبهشت 1394 | 01:50 ب.ظ | نویسنده : علیرضا | نظرات

روزی پیغمبر خدا حضرت محمد(ص) از یه قبرستانی داشت عبور،،، میکرد یه وقت دید از داخلو یکی از قبرها صدای نعره ای  میامد امد بالای سر  قبر پاش رو محکم زد رو زمین و فرمودند:ای بنده ی خدا پاشو وایسا.

قبر شکافته شد یه جوانی از تو قبر اومد بیرون

 از تمام بدن این جوان آتش میزد بیرون،

 رسول خدا فرمودند:ای جوان تواز امت کدام پیامبری که اینقدر عذاب میکشی؟

عرض کرد یا رسوالله از امت شما

پیامبر خیلی دلش به حال جوان سوخت

پیامبر فرمود:تارک الصلات بودی؟

جوان گفت:نه یارسولله من پنج وعده نمازم رو به شما اقتدا میکردم

پیامبر:روزه نگرفتی؟

جوان: یارسولله نه فقط رمضان بلکه رجب و شعبان و رمضان رو هم روزه میگرفتم.

پیامبر فرمودند:ای جوان حج نرفتی؟

گفت:مستطیع نشدم

پیامبر فرمود:جهاد نکردی؟

جوان گفت:چرا جانباز یکی از جنگ ها هستم

پیامبر اکرم سرشو بالا گرفت و فرمود:خدایا من نمیتونم عذاب کشیدن امتم را ببینم به من بگو این جوان چرا ایقدر عذاب میکشه،،،؟

خطاب رسید یا رسوالله حقت سلام میرساند و میفرماید این جوان آق مادر شده تا مادرش رضایت نده عذاب همینه.

پیامبر به سلمان، ابوذر و مقداد مفرماید برید مادر این جوان رو پیدا کنید.

رفتند مادرشو پیدا کردند.یه پیرزن ضعیف و رنجور ومریض احوال بودند.

رسول خدا باز امر کرد قبر شکافته شد جوان از قبر امد بیرون.

پیامبر فرمودند:مادر ببین پسرت چطور داره عذاب میکشه.بیا از سر تقصیر پسرت بگذر و حلالش کن.

مادر جوان:سرشو بالا گرفت و گفت:ای خدا اگر حق مادری بر گردن این پسر دارم لحظه ب لحظه عذاب پسرمو زیاد کن و کم نکن!!!

تمام بدن این جوان آتش گرفت

رسول خدا فرمودند:آخه زن این بچه مگه در حق تو چه بدی کرده ک تو لحظه ب لحظه داری نفرینش میکنی؟

عرض کرد یا رسولله من با زنش یه روز تو خونه مشاجره کردم، دعوامون شد،از راه رسید از من نپرسید همینجوری منو هل داد تو تنور آتش سینه ام سوخت،موهام سوخت، قسمتی از بدنم سوخت، زن ها منو از تو آتش کشیدن بیرون لباسهام رو عوض کردند.

همون سینه سوختمو دردست گرفتم در حق پسرم نفرین کردم سه روز بعد مرد.

رسول خدا فرمودند:ای زن میدونی که من پیغمبر رحمتم به خاطر من بیا از تقصیر جوانت بگذر.

سرشو بالا گرفت و گفت:ای خدا به حق این پیغمیر رحمتت قسم میدهم ک لحظه ب لحظه عذابو ب پسرم زیاد کن ک کم نکن!!!

رسول خدا به سلمان فرمودند:سلمان برو به فاطمه ام بگو تنها نه علی هم بیاره، حسن و حسین رو هم بیاره.

سلمان رفت درخانه به فاطمه(س) گفت:پیامبر پیغام داده سریع بیایید.

مادر ما زهرا(س) آمد، علی(ع) ،حسن(ع) و حسین(ع) هم اومدند.

اول مادر ما حضرت زهرا(س) رفت جلو فرمودند:ای  زن میدانی من فاطمه حبیبه ی خدا هستم

گفت:آره

فرمود:ای زن به خاطر من فاطمه بیا از سر تقصیر جوانت بگذر.

زن سرشو گرفت بالا صدا زد:خدایا به حق حبیبه ات فاطمه قسم میدهم لحظه ب لحظه عذاب پسرمو زیاد کن و کم نکن.

دوباره آتش از بدن جوان زد بیرون.

این بار امیرالمومنین علی(ع) رفت جلو و فرمودند:ای زن به خاطر من بیا از سر تقصیر پسرت بگذر.

زن گفت:خدایا به حق علی(ع) قسم میدم لحظه ب لحظه عذاب پسرم را زیاد کن..........

نوبت رسید به اقامون امام حسن(ع).اومد جلو وفرمودند:ای زن بخاطر من بیا از سر تقصیر پسرت بگذر.

زن گفت:خدایا به این غریب مظلوم تورو قسم میدم لحظه به لحظه عذاب پسرمو زیاد کن و کم نکن.

نوبت رسید به آقای ما حسین(ع)

اومد مقابل این زن ایستاد،ایشان خردسال بود چون دامن زن رو گرفته بود و سرشو گرفته بود بالا و فرمودند:ای زن به خاطر من بیا از سر تقصیر جوانت بگذر.

زن سرشو گرفت بالا یهو دیدند رنگ از رخسار این زن پرید به دست وپای حسین(ع) افتاد و عرض کرد:خدایا پسرمو به حسین بخشیده ام.

پیغمبر خدا(ص)فرمودند: که ای زن چی شد؟ من،فاطمه ،علی،حسن خواستیم قبول نکردی چی شد که حسین؟

عرض کرد:یا رسوالله سرمو گرفتم بالا در حق جوانم نفرین بکنم دیدم فرشتگان در آسمان میگن ای زن مبادا دل حسین رو بشکنی،،،،،



 

اسَــــلامُ عَلَیـــــکَ یـــــا ابـــاعَـــبْــــدِالـــــلّـــــــه

وَ عًلی اَرواح الّتـــــی حَــــلَــــت بِـــفـــنـــــائــــک

عَــــلَـــیکَ مّنـــــی ســـــــّلامُ الـــــلّـــــه ابــــــــداً

مــــا بَــــقــــیــــتُ وَ بَــــقـــیَ اَلَــــیـــــلِ وَ الــــنــَـهــار

وَ لا جَـــــعَــــلَ الـــــلّـــــهَ آخِــــرَ اَلـعَـهـــدِ منی لـــزیـــارَتکُم

اَســـــلامُ عَلی الـــــحُــسـَــــیـــن وَعَلی عـَلـی بـن الـــــحُـــسـَــــیــــن

وَعَلی  اُولاد الـــحُـــسـَــــیــــن وعَلی اَصــــحاب الـــحُـــسـَــــیــــن...



تاریخ : چهارشنبه 2 اردیبهشت 1394 | 01:34 ب.ظ | نویسنده : علیرضا | نظرات


به پادشاهی دو شاهین کوچک هدیه کردند و پادشاه آن دو را به مربّی پرندگان دربار سپرد تا برای شکار تربیت‌شان کند. پس از چندی مربّی پرندگان گزارش داد که یکی از شاهین‌ها به‌خوبی پرواز می‌کند و تمام آموزش‌ها را فراگرفته‌است . امّا دیگری از همان روز نخست بر شاخه‌ی درخت نشسته و هرگز پرواز نمی‌‌کند. موضوع کنجکاوی او را برانگیخت و دستور داد تا حکیمان دربار چاره‌ای کنند. پس از آن‌که پزشکان و درباریان از چاره‌اندیشی عاجز ماندند ، دستور داد تا در شهر اعلام کنند که هرکس موفّق به درمان شاهین شود ، پاداش شایسته‌ای دریافت خواهد کرد. روز بعد گزارش دادند که شاهین کوچک مانند دیگر پرندگان در باغ پرواز می‌کند. پادشاه کسی را که موفّق به پرواز دادن پرنده شده بود احضار کرد. دهقان ساده‌دلی را به حضورش آوردند. از او پرسید :«چگونه موفّق به انجام این کار شدی؟» دهقان گفت:«بسیار ساده. شاخه‌ی درخت را بریدم ، شاهین فهمید که بال دارد و می‌تواند با آن پرواز کند.»

کدام شاخه‌ها قدرت پرواز و اوج گرفتن را از ما سلب کرده‌اند؟

توهماتمان؟

تفکّرات‌ مان؟

تجربیّات‌مان؟

......؟!

پرواز زیباست



تاریخ : چهارشنبه 2 اردیبهشت 1394 | 01:33 ب.ظ | نویسنده : علیرضا | نظرات


روزی بهلول در حالی که داشت از کوچه ای می گذشت شنید که استادی به شاگردانش می گوید :

من امام صادق (ع) را قبول دارم اما در سه مورد با او کاملا مخالفم !

یک اینکه می گوید :

خداوند دیده نمی شود

پس اگر دیده نمی شود وجود هم ندارد

دوم می گوید :

خدا شیطان را در آتش جهنم می سوزاند

در حالی که شیطان خود از جنس آتش است و آتش تاثیری در او ندارد

سوم هم می گوید :

انسان کارهایش را از روی اختیار انجام می دهد

در حالی که چنین نیست و از روی اجبار انجام می دهد

بهلول تا این سخنان را از استاد شنید فورا کلوخ بزرگی به دست گرفت و به طرف او پرتاب کرد

اتفاقا کلوخ به وسط پیشانی استاد خورد و آنرا شکافت !

استاد و شاگردان در پی او افتادند و او را به نزد خلیفه آوردند

خلیفه گفت : ماجرا چیست؟

استاد گفت : داشتم به  دانش آموزان درس می دادم که بهلول با کلوخ به سرم زد و آنرا شکست !

بهلول پرسید : آیا تو درد را می بینی؟

گفت : نه

بهلول گفت : پس دردی وجود ندارد

ثانیا مگر تو از جنس خاک نیستی و این کلوخ هم از جنس خاک پس در تو تاثیری ندارد

ثالثا : مگر نمی گویی انسانها از خود اختیار ندارند ؟

پس من مجبور بودم و سزاوار مجازات نیستم

استاد دلایل بهلول دیوانه را شنید و خجل شد و از جای برخاست و رفت !





تاریخ : چهارشنبه 2 اردیبهشت 1394 | 01:28 ب.ظ | نویسنده : علیرضا | نظرات

 


1- خانم مریم میرزاخانی

 

 استاد دانشگاه استانفورد  دانشگاه دوم جهان 

برنده جایزه فیلدز ریاضیات و تنها برنده المپیاد ریاضی تا کنون با نمره 100 از 100 در تاریخ المپیاد ریاضی جهان

 

2- خانم پردیس ثابتی

 

استاد دانشگاه هاروارد  دانشگاه اول جهان  ، و سرپرست گروه مبارزه با بیماری بسیار کشنده ابولا

 

خانم ثابتی با معدل 100 از 100  فارغ التحصیل استثنایی  و شاگرد اول رشته پزشکی  از دانشگاه هاروارد است .

به گفته شبکه سی ان ان  خانم ثابتی و خانم میرزا خانی جزو 10 نابغه اول جهان هستند که دنیا را میتوانند متحول کنند.....

 

اونوقت اینجا دارن خنگی دخترای ایرانی رو مسخره میکنن براشون جوک میسازن.محققین غربی شرق اعتقاددارن اگه میخوان فرهنگ وبنیان خانواده ایران راتضعیف کنندباید از تحقیرزنان شروع کنندچون مادران وتربیت کنندگان نسلهای بعدی هستند!

طنز سلاح موثری است...به جوك های تحقیرآمیز خاتمه دهیم. !



تاریخ : چهارشنبه 2 اردیبهشت 1394 | 01:20 ب.ظ | نویسنده : علیرضا | نظرات

پسر در پارک عاشق دختر شد...


رفت و کنارش رو نیمکت نشست.....

به دختر گفت عاشقتم...

دختر گفت : خونه داری؟؟؟

پسر گفت : نه

دختر گفت : ماشین داری؟؟؟

پسر گفت : نه

دختر گفت : پول داری؟؟؟

پسر گفت : نه

دختر گفت : شغل داری؟؟؟

پسر گفت : نه

دختر گفت : بزن به چاک !

 

پسر گفت : وقتی یه ویلای بزرگ تو ولنجک دارم خونه میخوام چیکار؟

وقتی راننده ی شخصی دارم ماشین میخوام چیکار؟

وقتی یه کارخونه دارم پول میخوام چیکار؟

وقتی صاحب یه شرکت بزرگم شغل میخوام چیکار؟

دختر گفت : عاشقتم

پسر گفت : بزن به چاک

سلامتی پسرا

 



تاریخ : چهارشنبه 2 اردیبهشت 1394 | 01:13 ب.ظ | نویسنده : علیرضا | نظرات



تاریخ : چهارشنبه 2 اردیبهشت 1394 | 01:02 ب.ظ | نویسنده : علیرضا | نظرات

یه روز یه تركه ..

 


یه روز یه ترکه باعث میشه ورزش ایران و آسیارو به اسم اون بشناسن:

علی دایی!

 

یه روز یه ترکه نابغه والیبال جهان میشه:

سعید معروف!

 

یه روز یه تركه بوئینگ ٧٢٧ رو بدون چرخ دماغه بسلامت فرود آورد: كاپیتان شهبازى!

 

یه روز یه ترکه میره جبهه، بعداز یه مدت فرمانده میشه، وقتى بهش میگن برادرت شهید شده، و سمت عراقیها مونده، اجازه بده بریم بیاریمش،

میگه كدوم برادرم؟

اینجا همه برادرهای من هستن!

اون تركه بعداً خودشم به خیل برادرهاى شهیدش پیوست:

شهید باکری!

 

یه روز یه تركه اولین عمل جراحی قلب و كلیه رو تو ایران انجام داد و جایزه بهترین پزشک دنیارو گرفت:

پروفسور جواد هیئت!

 

یه روز یه تركه اولین دانشگاه هفت زبانه ی دنیارو راه انداخت:

ربع رشیدى!

 

یه روز یه تركه لباسهاشو تو سرماى آذربایجان وخطر برخورد قطار، آتش زد تا قطارى با مسافرهاش سالم بمونن:

دهقان فداكار!

 

یه روز یه تركه اولین بار مدرسه ای براى لال ها و كرهای ایران بنیانگذارى كرد:

باغچه بان!

 

یه روز یه تركه:

 

بابک خرمدین بود،

 

شهریار بود،

 

ستارخان بود،

 

باقرخان بود،

 

که براى همیشه مرد بودن!

 

تقدیم به همه هموطنای ترک  ایران زمین!



تاریخ : چهارشنبه 2 اردیبهشت 1394 | 01:02 ب.ظ | نویسنده : علیرضا | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.